|
..:: نیمه شعبان مبارک ::..
شاید این جمعه بیاید ، شاید ...
جمعه ها بعد از ظهر دل آدم بدجوری می گیره . می دونین که چرا ؟
سیلااااااااااااام دوست جونای خودم ! خوفین همگی ؟ چه خبرا ؟خوش می گذره ؟ امروز خیلی ذوقیدم وقتی یادم افتاد یکی از اتفاقای زنگ ورزشمونو نگفتم بهتون !
بعد از عید بود و همه با کفشای نو اومدیده بودیم مدرسه . من که بد جوری به کفشام میحساسیدم
از همه بیشتر بلا سرم اومد !
ما زنگ ورزشمون عشقیه ! یه دفعه همه می ریزن تو زمین والیبال و هرعقده ای دارن خالی می کنن یه دفعه هم ما هممون می ریزیم تو زمین فوتبال و ........ .
بازی شروع می شه :
عاطفه و مائده که شغل همیشگیشونو انجام می دادن و دور تا دور زمین جیغ می زدن ! اَووواَووواَووو
الهامم که معتادانه وسط دروازه در حال مصرف کراک بود . 
و اما من :
بسی به کفشام میحساسیدم واسه همینم هر دونه شوتی که می زدم همونجا وسط زمین می نشستم و کفشمو تمیز می کردم ، دوباره یه شوت میزدم و دوباره ........ . (کفش مشکی ، جیر)
من Time وسط بازی رو بسی غنیمت شمردم و شیلنگ رو از تو باغچه برداشتم و زمین رو آبپاشی می کردم که خانوم فض.... نازنین گفتن HiChKaS !!!!! نكن بچه ها مي خوان بازي كنن .
ما هم بسي شرمگين شديم ! اومدم شيلنگ رو بندازم تو باغچه كه خودمم باهاش با همون كفشاي نازنينم سقوطيدم تو باغچه اي كه يه ۲۰ Cm ي آب وايستاده بود ! منم هول شده بودم همش مي رفتم جلو ، هر چي بيشتر مي رفتم جلو ، مي رفتم پايين تر !
منم كم نياوردم ! از باغچه که اومدم بیرون شیلنگو گرفتم رو کفشم ، کفشمو شستیدم !
من بسی دلشکسته بودم و دوستان هر هر بهم می خندیدن .
کلاس بندی :
امروز عاطفه ساعت ۹:۱۰ بهم زنگیده میگه بیا مدرسه ساعت ۹ جلسه توجیهی داریم ! گفتم حتما هم می رسیم ، ۹:۱۰ زنگ می زنه میگه بیا که هنوز جلسه داریم !
ساعت ۹:۲۰ بود که گفتم شاید به الهام نگفتیده ، به اون زنگ زدم تازه از خواب بیدار شده بود و ..... . تازه ۹:۳۰ رسیدیم جلسه تمومیده بود . گفتیم بریم ببینیم تو مدرسه خبری هست یا نه ! دیدیم فرم کلاس بندی رو زدن تو برد ! شگفتیدیم و رفتیم سمت برد !
همه اندوهگینانه و دپسرده و معترض به فرم ها نگاه می کردن ! 
یادمه اغلب بچه ها تو دوره راهنمایی ۳ نفر ۳ نفر باهم دوستیده بودیم ! یعنی صمیمی بودیم . بقیه هم خیلی با هم متحدیده بودیم اما خوب فرق می کرد با اون ۳ تا بودنا !
دقیقا هممون رو ۳تا ۳تا از هم جدا کردن .هر کی تو یه کلاس !
من و الهام و عاطفه هم جداییدن . خوب شاید خواست خدا بوده . به هر حال هر چی که صلاحه .
تازه آدم می خواد به این بخنده که پرسیدیم می شه جاها رو عوض کرد ؟
فرمودن اسامی تو تهران کلاس بندی شده . هیچ تغییری نمی کنه ، ولی ممکنه که از ۳ تا کلاس ، ۴ تا کلاس بشه که اونم دوباره از تهران کلاس بندی می شه.
ما هم اندکی شدیم و باور کردیم ! ( حالا این گاوه ، شما خر ببینین)
پ.ن ۱ : انگار ما گوجه فرنگی هستیم که تو تهران ما رو دسته بندی می کنن ! 
پ.ن ۲ : چند تا نقاشیامو گذاشتیدم تو ادامه مطلب .(خواهشا از نقاشی رنگ روغنش برداشت بد نکنید)
پ.ن ۳ : دلم هوای مامان بزرگ بابامو کرده ، در حدی که سه شبه موقع خواب یه عالمه گریه می کنم و می خوابم . نمی دونم چرا !
..:: تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ::..
یاحق
|